تبليغاتX
سارای
سارای
اینجا چراغی روشن است
2009/4/17 Maryam
نقاب

مرد گوشی را برداشت.به شماره نگاه کرد.

آن را در گوش گذاشت.

زن از پشت خط گفت:سلام.وقت داری با هم حرف بزنیم؟

- سلام

و زیر چشمی به زن٬ که کنارش نشسته بود٬نگاه کرد:الان نه.

- همسرت اون جاست؟

مرد دست دور گردن زن انداخت:آره.

- پس بعدن تماس می گیرم.خداحافظ.

- خوبه.خداحافظ.

گوشی را روی میز گذاشت.دست دور کمر زن انداخت. 

 او را به طرف خودش کشید:کجا بودیم عزیزم؟

زن با دو دست او را به عقب هل داد :کی بود؟

- یکی از دوستام.

- پس چرا رنگت پرید؟

- نه٬ نه.چیز خاصی نیست.

زن٬صورت نزدیک صورت او برد.

آهسته پرسید:همسرت بود؟

                              سهیل میرزایی

2009/4/17 Maryam


ويليام شكسپير
غزل شماره 29


هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
 
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
 
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
 
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
 
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
 
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
 
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
 
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.


 

 

رفیق اهل دل و یار محرمی دارم
بساط باده و عیش فراهمی دارم
کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم
که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم
گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند
که من به گوشه ی خلوت، چه عالمی دارم
تو دل نداری و غم هم نداری اما من
خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم
چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست
حسود جان بسپارد که خاتمی دارم
به سر بلندی ی ِ خود واقفم، ز پستی نیست
به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم
ز سیل کینه ی دشمن چه غم خورم سیمین؟
که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم...

                                          سیمین بهبهانی

2009/4/16 Maryam


پنجره باز و بسته کن
ياد هواي ابري و
ابرهاي دل شکسته کن
پنجره باز و بسته کن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته کن
در پي پاره تنم
زخمي و دربه در منم
لال‌ام و در سکوت خود
بر سر و سينه مي زنم
روزي نمي رسد که من
به دوري تو خو کنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو کنم

                            محمد صالح علا

 

2009/4/16 Maryam

من تمنا کردم
که تو با من باشي
تو به من گفتي،
هرگز هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا، غصه اين هرگز کشت.


                                                   «حميد مصدق» 

2009/4/14 Maryam
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را
میکشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگین حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهشی جانسوز
از خدا راه چاره می جویم
پارسا وار در برابر تو
سخن از زهد و توبه می گویم
آه ، هرگز گمان مبر که دلم
با زبانم رفیق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود دروغ
کی ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برایم ترانه میخوانی
سخنت جذبه ای نهان دارد
گویا خوابم و ترانه تو
از جهانی دگر نشان دارد
شاید این را شنیده ای که زنان
در دل ”آری و نه“ به لب دارند
ضعف خود را عیان نمیسازند
راز دار و خموش و مکارند
آه من هم زنم ‚ زنی که دلش
در هوای تو میزند پر و بال
دوستت دارم ای خیال لطیف
دوستت دارم ای امید محال

                              فروغ فرخزاد

 

 

وقتی که روزگار ازل آفریده شد


دنیا به افتخار غزل آفریده شد


تا استعاره‌ای شود از چشم‌هایتان


کندوی بی‌زوال عسل آفریده شد


منسوب کرد ماه خودش را به چهره‌ات


یک صنعت جدید: مثل آفریده شد


اسم بلند کیست که بعد از طلوع آن


خورشید سر کشید و بدل آفریده شد


تو در میان نشستی و دنیا به گرد تو


یک حلقه زد به انس و زُحل آفریده شد


گل راضی است پیش شکوه بهار تو


راضی به اینکه حداقل آفریده شد


حالا به افتخار خودم دست می‌زنم


حالا که شب رسید و غزل آفریده شد

درباره وبلاگ

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ