تبليغاتX
سارای
سارای
اینجا چراغی روشن است
2009/6/3 Maryam


كی می دونه توت فرنگیهای وحشی چطورین؟

راسته كه آدم بزرگها رو اذیت می كنن و بچه های كوچیكو می خورن؟

باید رامشون كنیم یا بذاریم در طبیعت زندگی كنن؟

آیاهیچوقت به حمام سونا می رن؟

می تونیم طوری تربیتشون كنیم كه مثل سگ به مهمونها پارس نكنن؟

عقلشون می رسه یا همیشه باید زیرشونو تمیز كنیم؟

می تونیم به جای سگ گله ازشون استفاده كنیم؟

به عنوان سگ نگهبان خونه چی؟

می تونیم بهشون اعتماد كنیم؟

از كجا معلوم كه وحشیگری شون گل نكنه؟

از كجا بدونیم بی خطرن؟

می تونیم با اونا دوست بشیم یا بهتره با میوه های كم خطرتری دوست بشیم؟

مثل تمشك كوهی یا پونه اهلی؟

*به هر حال من بهت گفته باشم ، توت فرنگی وحشی ممكنه هیچوقت اهلی نشه.
                                                                                      

                                                                      شل سیلور استاین

                                                                                               

2009/6/2 Maryam

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من من خودم هستم و تنهایی و یک

"حس غریب" که به صد عشق و هوس می ارزد...

 

2009/6/1 Maryam
از دوست به یادگار دردی دارم

                                       کان درد به صد هزار درمان ندهم

2009/5/27 Maryam

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی...

.

.

.

امممممممممممممممممممم!!!!!!!!!!

Click to view full size image

 

 

2009/5/23 Maryam

 

ای ساربان ای کاروان، لیلای من کجا میبری

با بردن لیلای من، جان و دل مرا میبری

ای ساربان کجا می روی، لیلای من کجا می بری

در بستن پیمان ما، تنها گواه ما شد خدا

تا این جهان بر پا بود، این عشق ما بماند بجا

 

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

 

تمامی دینم به دنیای فانی، شراره عشقی که شد زندگانی

به یاد یاری خوشا قطره اشکی، به سوز عشقی خوشا زندگانی

همیشه خدایا محبت دلها، به دلها بماند بسان دل ما

که لیلی و مجنون فسانه شود، حکایت ما جاودانه شود

تواکنون زعشقم گریزانی، غمم را زچشمم نمی خوانی

از این غم چه حالم نمی دانی

پس از تو نمونم برای خدا، تو مرگ دلم را ببین و برو

چو طوفان سختی ز شاخه غم، گل هستیم را بچین وبرو

که هستم من آن تک درختی، که درپای طوفان نشسته

همه شاخه های وجودش، ز خشم طبیعت شکسته

 

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری

مشاهده

2009/5/21 Maryam

نمی توانم به ابرها دست بزنم ، به خورشید نرسیده ام.

هیچ گاه کاری را که تو می خواستی انجام نداده ام .

دستم را تا جایی که می توانستم دراز کردم .

انگار من آن نیستم که تو می خواهی.

برای اینکه نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم.

نه ، نمی توانم ابرها را لمس کنم یا به خورشید برسم.

 

نمی توانم به عمق افکارت راه یابم و خواست های تو را حدس بزنم.

برای یافتن آنچه تو در رویا در پی آنی ، کاری از من بر نمی آید.

می گویی آغوشت باز است ،

اما خدا می داند برای چه کسی.

نمی توانم فکرت را بخوانم یا با رویاهای تو باشم.

نمی توانم رویاهایت را پی گیرم یا به افکارت پی ببرم.

 

دلم می خواهد کسی را بیابی تا بتواند کارهای ناتمام مرا به انجام برساند.

راهی را که من نیافتم ، او بیابد و برای تو دنیای بهتری بسازد.

کاش کسی را بیابی ، کسی که بی پروا باشد و بر تو غلبه کند

اندیشه هایت را که همواره در تغییر است به سمتی هدایت کند

و روح تو را که همواره در پرواز است آزاد سازد.

اما من نمی توانم ... نمی توانم.

 

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگی پا بگذاری.

نمی توانم زمین های بی حاصلت را دوباره سبز کنم.

نمی توانم بار دیگر درباره ی آنچه قرار بود چنان باشد و اکنون چنان نیست حرف بزنم.

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانی ات...

نمی توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان کنم.

 

پس با من وداع کن و به پشت سرت نگاه نکن،

هر چند در کنار تو روزهای خوشی را پشت سر گذاشتم.

افسوس ! من آن نیستم که بتواند با تو سر کند.

اگر کسی از حال و روز من پرسید ، بگو زمانی با من بود ،

اما هیچ گاه دستش به ابرها و به خورشید نرسید.

نمی توانم به ابرها دست بزنم یا به خورشید برسم..........

                                                                شل سیلور استاین

 

 

 

2009/5/15 Maryam

 

*دلت را بتکان

غصه هایت که ریخت

تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت تالاپی می افتد زمین

بذار همان جابماند

فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تراگر بتکانی

تمام کینه هایت هم میریزد
و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها وآرزوهایت
محکم تر از قبل بتکان

تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد
حالا آرام تر،آرام تر بتکان

تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند

کافی ست؟

نه هنوز دلت خاک دارد

یک تکان دیگر بس است

تکاندی؟؟

دلت را ببین

چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟

حالا این دل جای اوست …دعوتش کن

این دل مال اوست

همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا

وحالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه

مشتی خاطره و یک او
خانه تکانی دلت مبارك

2009/5/10 Maryam

<br/><a href="http://i41.tinypic.com/v6nn95.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

می گویند

 

مرا آفریدند

 

از استخوان دنده چپ مردی

 

به نام آدم

 

حوایم نامیدند

 

یعنی زندگی

 

تا در کنار آدم

 

یعنی انسان

 

همراه و هصدا

 

باشم

 

می گویند

 

میوه سیب را من خوردم

 

شاید هم گندم را

 

و مرا به نزول انسان از بهشت

 

محکوم می نمایند

 

بعد از خوردن گندم

 

و یا شاید سیب

 

چشمان شان باز گردید

 

مرا دیدند

 

مرا در برگ ها پیچیدند

 

مرا پیچیدند در برگ ها

 

تا شاید

 

راه نجاتی را از معصیتم

 

پیدا کنند

 

نسل انسان زاده منست

 

من

 

حوا

 

فریب خوردۀ شیطان

 

و می گویند

 

که درد و زجر انسان هم

 

زاده منست

 

زاده حوا

 

که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند

 

شاید گناه من باشد

 

شاید هم از فرشته ای از نسل آتش

 

که صداقت و سادگی مرا

 

به بازی گرفت و فریبم داد

 

مثل همه که فریبم می دهند

 

اقرار می کنم

 

دلی پاک

 

معصومیت از تبار فرشتگان

 

و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

 

با گذشت قرن ها

 

باز هم آمدم

 

ابراهیم زادۀ من بود

 

و اسماعیل پروردۀ من

 

گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید

 

گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند

 

و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند

 

فاطمه من بودم

 

زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم

 

من بودم

 

زن لوط و زن ابولهب و زن نوح

 

ملکه سبا

 

من بودم و

 

فاطمه زهرا هم من

 

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و

 

گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند

 

گاه سنگبارانم نمودند و

 

گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم

 

اشک ریختند

 

گاه زندانیم کردند و

 

گاه با آزادی حضورم

 

جنگیدند و

 

گاه قربانی غرورم نمودند و

 

گاه بازیچه خواهشاتم کردند

 

اما حقیقت بودنم را

 

و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر

 

برگ برگ روزگار

 

هرگز!

 

منکر نخواهند شد

 

من

 

مادر نسل انسان ام

 

من

 

حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام

 

مریمم

 

من

 

درست همانند رنگین کمان

 

رنگ های دارم روشن و تیره

 

و حوا مثل توست ای ادم

 

اختلاطی از خوب و بد

 

و خلقتی از خلاقی که مرا

 

درست همزمان با تو افرید

 

پس بیاموز تا سجده کنی

 

درست همانطور که فرشتگان در بهشت

 

بر من سجده کردند

 

بیاموز

 

که من

 

نه از پهلوی چپ ات

 

بلکه

 

استوار، رسا و همطراز

 

با تو

 

زاده شدم

 

بیاموز که من

 

مادر این دهرم و تو

 

مثل دیگران

 

زاده من!


درباره وبلاگ

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد مشترکم

مرا فریاد کن

موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ